ميشود با توگذشت
از شب خيس غزل
از چراغاني گل هاي شقايق درباد
مي شود با تو پر از حادثه بود
باتو سرشار شد از عطر خوش يك آواز
باتو لبريز شد از روشني يك پرواز
ميشود با تو به غمها خنديد
و به آغاز گل سرخ رسيد ….
در آغاز يک غزل بي پايانم،
در يک زمانه نابهنگام،
در ابتداي هستي يک روح،
مثال يک ترانه مي مانم،
تو در آينه مرا ديدي،
ولي من اينجا غبار بارانم،
تو آنجا نشسته اي و مي نگري،
ولي من اينجا درکشاکش يک نامم،
در اين کرانه در اين زمانه درد،
من يک حکايت بي سرانجامم،
در آغاز يک غزل بي پايانم،
در يک زمانه نابهنگام